همش اندازه یه میزباهم فاصله داریم... ولی فقط و فقط خداس که میدونه قلبت چقدر ازم دوره...
این دفعه دیگه زل نمیزنم تو چشمات و نگاهت کنم.از شیشه پشت سرت بیرونو نگاه میکنم... آدما... ماشینا.. حتی خود خیابون. دوست ندارم نگات کنم!
ولی تو زل زدی بهم.یه لحظه نگات میکنم و دوباره بیرونو نگاه میکنم
یه سکوت آزار دهنده بدی بینمونه
شکر میریزم تو شیر کاکائومو هم میزنم... باز داری نگام میکنی!
میگم چیه؟!! میگی هیچی لنز گذاشتی خوشگل شدی !!!!
پوزخندی میزنم و فنجونو به لبام نزدیک میکنم٬
موبایلت زنگ میزنه ولی جواب نمیدی
میگی بی خبر اومدم. هیچکی نمیدونه ! با خودم میگم امکان نداره هیچکی ندونه تو اینجایی!
شرح سفر میدی و فقط نگات می کنم و واسه خالی نبودن عریضه میگم دیوونه!!! چرا؟؟
تو هم باز توضیح میدی
احساس میکنم از غار اصحاب کهف بالاخره اومدی بیرون و بهت میگم چه دیر!
تو دلیل میاری و میگی نه واسه آدمی به سن من خیلیم زوده ! نمی فهمی دیر رو از چه جهت به کار بردم !
سعی میکنم آخرین شب با هم بودنمونو زهر نکنم.
صورتتو نگاه میکنم
چشمای سیاهت ٬ فرم مردونه چهره ات٬ موهات... همه ش واسم یه زمانی معبود بود... ولی حالا دیگه اون حس رو بهت ندارم ! هیچی ! نمیخوام زهر کنم ! حتی به خودم. پس امشبم بهت میگم که هنوزم دوست دارم!
میخوای دستمو بگیری ولی من و بهانه های همیشگی...
خسته ای ولی پا به پای هم راه میریم. یه مسیر طولانیو... کلی با هم میخندیم !
دستمو میگیری و میریم. می پیچیم تو کوچه که من برم خونه ... ولی دوست نداریم جدا بشیم !
بازم میریم یه جا که اندازه یه میز بینمون فاصله بیوفته !
دستمو حلقه میکنم دور دستت و میگی چه عجب !!
میخندم ... چون کار دیگه ای ندارم که بکنم
...
پشت میز شیشه ای نشستیم.
حرف زیادی نداریم بزنیم جز حرفای الکی
میخوای دستمو بگیری ولی من آشنا بودن صاحب فاصله گاه !! رو بهونه می کنم
یه یادگاری خوشگل واسم نوشتی :
و عشق صدای فاصله هاست
فاصله هایی که
غرق ابهامند
وقتی دارم میریم بیرون دستمو میبوسی
لبخند میزنم و... !
دستتو گرفتم تو دست ٬ دلم نمیخواد بری و هیچ توضیح خاصی برای این حس ندارم.هیچی !
با یه حالت قشنگی میری و میری و میرم و دور شدنتو تماشا میکنم. کاش فردا میدیدمت!
به محض رسیدن خونه میگم ببین خدا ! اگه فردا ببینمش ...(نذر بین خودمو خدا)
فردا اس ام اس میدی که هنوز هستی ! منم تو یه لحظه آنی میگم عا.... !!!! و بازم توضیحی واسه حسم ندارم.
به محض رسیدن خونه با تمام خستگی زود حاضر میشم و میام می بینمت
بازم شونه به شونه ات راه میرم... میخوام تو این زمان کم تویی که داری از دست و دل میری واسه آخرین بار بیشتر ببینمت...
لحظه آخره... تو تاکسی زودتر از تو پیاده میشم.پیاده میشم و بازم دور شدنتو نگاه میکنم... و میری و میری و میری و میری... و میرم.
در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
***
يادم آمد که شبي باهم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
***
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
يادم آيد تو به من گفتي:
از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه ي عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن!
***
باتو گفتم: « حذر ار عشق ندانم»
« سفر از پيش تو هرگز نتوانم! نتوانم»
***
روز اول که دل من به تمناي تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم...
***
باز گفتم که : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم! نتوانم!»
***
اشکي از شاخه رو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت...
***
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم نرميدم.
***
رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...
***
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم...!
خاطره ی آشنای کوچه های شهرم...
صدای فاصله هایی که غرق
ابهامند...
عنوان دارد
مطلب ندارد !
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...
بعد از چندین روز اومدم به وبلاگم سر زدم اول کامنتارو دیدم :
صبج که بلند شدم از خواب یه دوش گرفتم و رفتم سر وقت کمد لباسا... یه نگاه کلی تو کمد انداختم و لباس مورد نظرم رو برداشتم... یه شلوار و تیشرت مشکی... یه جوراب و کتونی مشکی... یه ساعت و دستبند مشکی...
از خونه زدم بیرون... راه افتادم... از این ور به اون ور... از این ماشین به اون ماشین...تا رسیدم به یه جایی که فقط صدای باد میاد... یه جای بلند... خیـــــــــلی بلند... یه جایی که انگار سواری رو ابرا... یا شایدم تو یه هواپیما... چشام رو میبندم... پرواز میکنم از این شهر به یه شهر دیگه... یه جایی که معروفه به آقا رضاش... یه جایی که یه گنبد طلایی داره و هزار تا کبوتر... رفتیم از بالا چند دور رو گنبد طلا زدیم و بعد رفتیم رو باند نشستیم... از اونجا هم یه راست رفتیم سر خاک بهار...
درک این جمله ها برام یه کمی سخت بود... باورش سخت تر... بهاری که با نوشته هاش یه طوفان
عظیم تو مغز آدم راه مینداخت حالا... گریه کردم. گریه کردم واسه کسی که بیشتر از چند تا کامنت
رو پستای وبلاگای همدیگه نمیشناختمش. گریه کردم واسه کسی که دورادور حس خوبی بهش داشتم...
واسه بهار دعا کنید... همیشه!
میدونم تا آخر عمرم تو یادم میمونه...
بهار روحت شاد
مرگ پایان کبوتر نیست...
خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.
مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.
خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.
مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.
زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.
زن آه کشید.
مرد سرک کشید:چیزی شده؟
زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.
۲
می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.
زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.
راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.
زن ،نیش خند زد.
مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.
و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.
مگه نه؟
منظورت چيه؟!
منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...
زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد
و به او داد:کافیه؟
پشت بوم نشست.
رو به مرد کرد که پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!
مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و
مشغول رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...
۳
تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟
مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.
و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.
پشت به صندلي زد و گفت:عشق.
زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.
مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،
چشمك زد.! ![]()
۴
مرد دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.
آهسته در گوش او گفت:دوست دارم.
زن سر از روی شانه ی او برداشت.
چشم در چشم او دوخت:واقعن؟!
مرد چند لخظه ایی به چشم چپ زن که زنا آن را مسدود کرده بود،
نگاه کرد.و کل چهره ی او را از نظر گذراند.
سری تکان داد:واقعن.
زن دوباره سر روی شانه ی او گذاشت.
۵
مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت.
زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟
- سلام
و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.
- همسرت اون جاست؟
مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.
- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.
- خوبه.خداحافظ.
گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت.
او را به طرف خودش کشید:کجا بودیم عزیزم؟
زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟
- یکی از دوستام.
- پس چرا رنگت پرید؟
- نه٬ نه.چیز خاصی نیست.
زن٬صورت نزدیک صورت او برد.
آهسته پرسید:همسرت بود؟
۶
مرد به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت:دیگه چی شده؟
زن از پشت خط گفت:می خواستم بگم،خیلی دوست دارم.می فهمی؟
مرد،به چهره ی زنی که روبرویش نشسته بود،خیره شد:من ام همین طور.
۷
-اگه من یه روز بمیرم تو چکار میکنی؟
مرد روزنامه را ورق زد و گفت:این حرفا چیه میزنی؟!
-نه٫ حالا٫ واقعاْ چکار میکنی؟
مرد روزنامه را بست.به زن خیره شد.
زن کنار او نشست وبا طنازی گفت:نگفتی؟
مرد فکری کرد و گفت:خوب٫ منم خودم رو می کشم.
زن دست به هم زد و خنده کنان گفت:آه٫ عزیزم٫ دقیقاْ مثل رومئو و ژولیت
مرد چشمانش را تنگ کرد و با عصبانیت پرسید:با رومئو و ژولیت دیگه کجا آشنا شدی؟
زن از کنارش بلند شد و با کنایه گفت:تو مترو
از وبلاگ سهیل میرزایی
تابستون تموم شد
تابستون کوتاهه ولی من هنوز نفهمیدم پیش کی میتونم بمونم !!!
از پشت سرم رد میشه سایه اش رو دیوار می بینم دلم میخواد سایه اش رو هم خفه کنم
یکی می پرسه اطفال ۶۰ ساله یعنی چی خبر نداره یکیش صب تا شب جلوش رژه میره
منتها با ۱۰ سال اختلاف
وبلاگای همتونو میخونم بخدا فقط حسش نمیاد کامنت بذارم ! [...] اس دیگه !!!!!
زدم خط بی خیالی
تا این حد که یه بیچاره ای رو دیشب ذوق مرگ کردم !
مور میخوام پیدا نمی کنم
بوی عطر ورساچه مشکی میخوام نیست
سپیدار میخوام و ن.ص و ع.ن و سرو و صدف !!!
دلم میخواد بازم ا.ح رو اذیت کنم اداشو در بیارم هیچی نگه بخنده
دلم میخواد دوباره با ۶۰ تا خل و چل دیگه مثه خودم برم یزد
برم هتل کاروانسرایی که یادم نیست اسمشو
دلم میخواد برم امامزاده نمیدونم کی از اون چادرای اونجا بگیرم بندازم سرم به قول م.ب عر بزنم
به ضریح دست بکشم زیارت عاشورا بخونم !!
دلم میخواد بازم خر شم هرچی بگی بگم باشه
دلم میخواد اون بوم ِ که روش نقاشی کردمو تموم کنم...
دلم میخواد زیر بارون با پتو راه برم ع.ی واسم پای تلفن آواز بخونه... آخ که چقدر دلم واسه صداش تنگ شده... چقدر...
دوست دارم با غ.ر برم یوسف آباد و متر کنم
دلم میخواد با س.ک دعوا کنم هی حالشو بگیرم... اه ه ه ه !
جرا دیگه نمیتونم اینکارارو بکنم؟؟
دلم میخواد مثه ۴شنبه برم سرای هنرمندان به قیافه قشر فرهنگی هنری جامعه بخندم !!
دلم میخواد تو پیچ سر کوچه ... ولش کن...
دلم میخواد هنوز به شکلات بگم کاکایو
دلم میخواد وسط تابستون بارون بزنه اون وقت رادیو آهنگ فریدونو بذاره... همون که میگه:
آسمون بغضشو خالی میکنه...
دلم خیلی چیزا میخواد ولی به قول خودم مگه هرچی بچه خواست باید بهش بدن؟!
کاش بدونی ماتم دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی می دونه این حسرتا
چه کرده با روز و شبام...
نه تو میدونی نه خودم نه هیچکس دیگه...!
تداعی خاطرات...
ذهن جویی...
حافظه ای که بر میگرده...
فلش...
سه تا فنجون قهوه
فلش...
فال قهوه
فلش...
خنده های بی پایان
فلش...
شال گردن کرم
فلش... فلش.. فلش...
دوراهی زرتشت !!!!!!!!!!
تو زندگیم ، یه دنیایی
یه کابوسم ، تو رویایی
یه پاییزم ، تو بهاری
من یه مرداب ، تو دریایی
فلش...
روسری قرمز...
فلش...
لباس سفید...
فلش...
یکم...
فلش...
............. !!
از این گریه چه می دونی
نه دردمی ، نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی
فلش...
داره میره...
فلش...
فلش...

پ.ن : منظور از فلش (FLASH)
فلشی که توی ذهن ایجاد میشه
موقع به یاد آوردن بعضی چیزا... !!